شعر خاطره ای از محمدعلی بزرگ نیا به بهانه مرگ ناگهانی اش

امروز صبح ایمیل مزدک پنجه ای ، دوست شاعرم ، را دیدم که حاوی خبری تلخ و ناراحت کننده بود. محمدعلی بزرگ نیا دوست شاعر و جوان ما در ایام قطعی گاز گیلان ، به دلیل استفاده از گرم کننده ای جایگزین ، دچار آتش سوزی شد و در بیمارستان درگذشت.

شاعری کم ادعا با معلوماتی وسیع در حوزه ادبیات که خاطرات مشترک خوبی با هم داشتیم. یادم هست روزی در انجمن انزلی ، شعری بلند خواند که تکه ای از آن در ذهن من ماندگار شد. بحثی پیش آمد که ( سکوت پاسداران ) در شعر زیر که فقط برای خواننده انزلی چی یا آشنا با انزلی که شلوغی خیابان پاسداران در بهار و تابستان و سکوت محض آن را در پاییز و زمستان تجربه کرده ، قابل درک است ، آیا می تواند برای همه مخاطبان شعر ، حس یا درکی شاعرانه ایجاد کند؟ آیا وقتی این شعر مکتوب می شود دارا بودن مخاطب خصوصی نقطه ضعف است یا قوت یا هیچ کدام؟

به هر حال این شعرخاطره آنقدر در من اثر کرده که هنوز هر وقت ، پاییز و زمستان از خیابان پاسداران عبور میکنم ، شعرخاطره محمدعلی را با خود زمزمه می کنم . هر چند از این پس ، نوستالژی مرگ محمدعلی را نیز به یاد می آورم که او نیز مانند من این خیابان را زندگی کرده است.

 

گاه گاهی

            اتوبوسی زرد

سکوت پاسداران را

                          در هم می شکند

جمعه, اسفند ۵م, ۱۳۹۰ خبر

در 28 مهر 1361 در کنار آبهای گاه خروشان و گاه آرام دریا از پدر و مادری انزلی چی  که نام سروش بر من نهادند زاده شدم. در کنار دریا قدم زدم وبا ماسه ها همبازی شدم و شعر خواندم تا کلاسهای مدرسه یکی پس از دیگری تمام  شدند. برای تحصیل به گچساران رفتم و در رشته مهندسی صنایع مدرک  کارشناسی گرفتم و دوران سربازی را در کرج به پایان رساندم. به انزلی که برگشتم دریا شبیه همیشه بود و من همچنان شعر را دوست داشتم. 

ضمن تشکر از شما دوست عزیز که از سایت من بازدید کردید خوشحال می شوم جهت اظهار نظر در هر موردی و یا پرسش یا فعالیتی ادبی با من تماس بگیرید:  soroush@mahboubyeganeh.com